تبليغاتX
زنی که مردش را پیدا کرد



نویسنده : باران ; ساعت 11:37 روز سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391

 

شقیقه هات طعم میگرن گرفتن

داری میسوزی ،حتی اگه بهت قطب هدیه بدن

بلند میشی روانگشتای آرزوت وبه وسعت خاک فرو میری

میسوزی

وتمام خنده های اشکبار دنیا روبه یاد میاری





نویسنده : باران ; ساعت 15:0 روز شنبه پنجم فروردین 1391

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری

چه بی تابانه تو را طلب می کنم

بر پشت سمندی گویی نوزین که قرارش نیست

وفاصله تجربه یی بیهوده است

بوی پیرهنت اینجا و اکنون

کوه ها در فاصله سردند

دست در کوچه و بستر

حضور مانوس دست تو را می جوید

وبه راه اندیشیدن یاس رج می زند

بی نجوای انگشتانت فقط

و جهان از هر سلامی خالی است

"شاملوی بزرگ"




نویسنده : باران ; ساعت 2:35 روز چهارشنبه دوم فروردین 1391

 

سال جدید

هی دل همیشه صبورا صبورم باش.ستودنی شدی این روزها

آخرین سال مجردی بدرود

برای تو،تو تا قاف خواهم رفت

میدانی که کجا؟

آخر عشق رامیگویم

 

 





نویسنده : باران ; ساعت 2:18 روز سه شنبه یکم فروردین 1391

یادم هست

عید آن سال ها

من بودم و تنگ ماهی ام تنها

::

امسال که شد

ماهی ام تنها مـــُرد

من ماندم و تنگ ماهی وعشقم وهمه چی سبز





نویسنده : باران ; ساعت 2:14 روز دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390

امــــشب مهتاب نقـــــره می پاشد به روی سرم
نقـــره ای که می توان با آن آویزی ساخت و به گردن عزیزی آویخت تا نوازشــگر احساسش باشد . . .
یا حلقه ای که کمر انگشت چپــــش را در آغوش بگیرد که قول و قراری ابدی باشد . .

اشک امشب لبخند عشقم بود

ومن ستاره ام را یافتم،من خوبی را یافتم

توخوبی

واین همه ی اعترافهای من است

واین باراست میگویم تا بخندم

زیر آخرین اشک من نخستین لبخند عاشقانه ام بود





نویسنده : باران ; ساعت 11:10 روز سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390

پدر یکـ گاو خرید و مَـ ـن بزرگـ شُدمـ

امـّ ـا هیچکس حقیقت ِ مرا نشناخت

جز معلمـ ِ عزیز ِ ریاضـ ـی امـ
که همیشه میگُفت 
« گوسالـ ـه ، بِـ ـتمرگـ ! »

( حسیـ ـن پناهـ ـی )

چکه چکه ماه میچکد

من دست در مغزم فقط بهم میزنم

خورشید میرقصد

و زمین پایکوبی میکند

لعنت به آفتاب که عفونت کرده

و زمانی که پرده اش را دوخته

و فریاد هایی که شورت تنگ بر تن کرده

 





نویسنده : باران ; ساعت 22:0 روز دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390

چون خنجری بود

      بر کتف خسته ام

چون سوز سرما

      درون روح آشفته ام

نگاه معصومانه اش،

 خودش ..

که از سرمای زمستان درون دستان کوچکش "ها" می کرد

پسر کوچولوی سرِ چهارراه





نویسنده : باران ; ساعت 23:38 روز پنجشنبه هجدهم اسفند 1390

پنجشنبه لعنتی

طعم گس پنجشنبه...

بوی تمشک و خاکستر!

یاذم افتاد هفت روز است که ندیدمت

و دلم چه قدر تنگ شد

من اگر نخواهم با روزهای خدا صبوری کنم چه می شود؟!

نمی دانی چه قدر دلم گرفته...

و عقربه ها ۳ ساعت است که اسیر یک اند!

حالا من با این همه مرده سیاه چه کنم؟

این جا همه چیز مرده است و من...

از همه مرده ترم!!

اگر باور نمی کنی پاورچین و ساکت کنارم بیا،

و ببین که بوی کافور می دهم!

نمیدانی چه قدر دوستت دارم،مرگ هم به لکنت افتاده...

چشم هایم خاکستری شد...سیگارت را خاموش کن!

زمستان هم از دود خوشش نمی آید،نگذار قهر کند...

کسی برایم مریم آورده...کسی برایم اَنار...

ولی من به کسی فکر می کنم که هیچ وقت جزء دست هایش برایم چیزی نمی آورد...

چرا می ترسی!؟!

آن یک نفر کسی جزء تو نیست





نویسنده : باران ; ساعت 23:56 روز چهارشنبه هفدهم اسفند 1390

با گلهای پیراهنت تاق میزنم

باید یک شاخه  رز قرمزبرایت بخرم

برای دلخوشی هایم نقابی سخت میسازم

                           واز زمان به محیط پلی میزنم

 همه ی رشته های خلوت را به مرز ترانه میرسانم

                          ودر خودم چرخی میزنم

مرداب را از آفتاب پر میکنم

وشیشه ی عمر غبارگرفته ی تنهایی را میشکنم

به حجم آشیانم،جامه پاکی می آویزم  واز آمال سوخته روان میشوم تا تجربه

منظره ی نفس را ثبت میکنم

   وقانون لجاجت را بارانی...

         من...امروز

 نگاه زمین را به نقش دوپروانه ی حرمت خاک می دوزم،وطنین خوش همهمه دردل کوه را زمزمه میکنم

هوا کاملا سایبان نگاه من است.

 

 





نویسنده : باران ; ساعت 20:17 روز یکشنبه هفتم اسفند 1390

 

"هرچند من ندیده ام این کویر بی خیال را"

جست زده‏ از طبقات حافظه بیرون
ایستاده‏ام
این‌جا
تنها
میان این جالیز

 

هایکو آیا مترسکی نیست
که وقتی کلاهش را برمی‏دارد
موهای‌اش خونی و آشفته باشد و کلاه‌اش
خالی‏ باشد
از سطرها و هجاهای پرنده؟!