شقیقه هات طعم میگرن گرفتن
داری میسوزی ،حتی اگه بهت قطب هدیه بدن
بلند میشی روانگشتای آرزوت وبه وسعت خاک فرو میری
میسوزی
وتمام خنده های اشکبار دنیا روبه یاد میاری
چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری
چه بی تابانه تو را طلب می کنم
بر پشت سمندی گویی نوزین که قرارش نیست
وفاصله تجربه یی بیهوده است
بوی پیرهنت اینجا و اکنون
کوه ها در فاصله سردند
دست در کوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را می جوید
وبه راه اندیشیدن یاس رج می زند
بی نجوای انگشتانت فقط
و جهان از هر سلامی خالی است
"شاملوی بزرگ"
سال جدید
هی دل همیشه صبورا صبورم باش.ستودنی شدی این روزها
آخرین سال مجردی بدرود
برای تو،تو تا قاف خواهم رفت
میدانی که کجا؟
آخر عشق رامیگویم
یادم هست
عید آن سال ها
من بودم و تنگ ماهی ام تنها
::
امسال که شد
ماهی ام تنها مـــُرد
من ماندم و تنگ ماهی وعشقم وهمه چی سبز
امــــشب مهتاب نقـــــره می پاشد به روی سرم
نقـــره ای که می توان با آن آویزی ساخت و به گردن عزیزی آویخت تا نوازشــگر احساسش باشد . . .
یا حلقه ای که کمر انگشت چپــــش را در آغوش بگیرد که قول و قراری ابدی باشد . .
اشک امشب لبخند عشقم بود
ومن ستاره ام را یافتم،من خوبی را یافتم
توخوبی
واین همه ی اعترافهای من است
واین باراست میگویم تا بخندم
زیر آخرین اشک من نخستین لبخند عاشقانه ام بود
پدر یکـ گاو خرید و مَـ ـن بزرگـ شُدمـ
امـّ ـا هیچکس حقیقت ِ مرا نشناخت
جز معلمـ ِ عزیز ِ ریاضـ ـی امـ
که همیشه میگُفت
« گوسالـ ـه ، بِـ ـتمرگـ ! »
( حسیـ ـن پناهـ ـی )
چکه چکه ماه میچکد
من دست در مغزم فقط بهم میزنم
خورشید میرقصد
و زمین پایکوبی میکند
لعنت به آفتاب که عفونت کرده
و زمانی که پرده اش را دوخته
و فریاد هایی که شورت تنگ بر تن کرده
چون خنجری بود
بر کتف خسته ام
چون سوز سرما
درون روح آشفته ام
نگاه معصومانه اش،
خودش ..
که از سرمای زمستان درون دستان کوچکش "ها" می کرد
پسر کوچولوی سرِ چهارراه
پنجشنبه لعنتی
طعم گس پنجشنبه...
بوی تمشک و خاکستر!
یاذم افتاد هفت روز است که ندیدمت
و دلم چه قدر تنگ شد
من اگر نخواهم با روزهای خدا صبوری کنم چه می شود؟!
نمی دانی چه قدر دلم گرفته...
و عقربه ها ۳ ساعت است که اسیر یک اند!
حالا من با این همه مرده سیاه چه کنم؟
این جا همه چیز مرده است و من...
از همه مرده ترم!!
اگر باور نمی کنی پاورچین و ساکت کنارم بیا،
و ببین که بوی کافور می دهم!
نمیدانی چه قدر دوستت دارم،مرگ هم به لکنت افتاده...
چشم هایم خاکستری شد...سیگارت را خاموش کن!
زمستان هم از دود خوشش نمی آید،نگذار قهر کند...
کسی برایم مریم آورده...کسی برایم اَنار...
ولی من به کسی فکر می کنم که هیچ وقت جزء دست هایش برایم چیزی نمی آورد...
چرا می ترسی!؟!
آن یک نفر کسی جزء تو نیست
با گلهای پیراهنت تاق میزنم
باید یک شاخه رز قرمزبرایت بخرم
برای دلخوشی هایم نقابی سخت میسازم
واز زمان به محیط پلی میزنم
همه ی رشته های خلوت را به مرز ترانه میرسانم
ودر خودم چرخی میزنم
مرداب را از آفتاب پر میکنم
وشیشه ی عمر غبارگرفته ی تنهایی را میشکنم
به حجم آشیانم،جامه پاکی می آویزم واز آمال سوخته روان میشوم تا تجربه
منظره ی نفس را ثبت میکنم
وقانون لجاجت را بارانی...
من...امروز
نگاه زمین را به نقش دوپروانه ی حرمت خاک می دوزم،وطنین خوش همهمه دردل کوه را زمزمه میکنم
هوا کاملا سایبان نگاه من است.
"هرچند من ندیده ام این کویر بی خیال را"
جست زده از طبقات حافظه بیرون
ایستادهام
اینجا
تنها
میان این جالیز
هایکو آیا مترسکی نیست
که وقتی کلاهش را برمیدارد
موهایاش خونی و آشفته باشد و کلاهاش
خالی باشد
از سطرها و هجاهای پرنده؟!
